|
|
|
|
|
این بلاگ مسیر خودشو طی کرده.شاید یه جای جدید شروع کردم
خداحافظ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 2:27 توسط سهیل
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی ذانم چرا مدتی است دستم به قلم (مجازی) نمی رود. (می دانم...می دانم؟....خسته راستش یه مدت از این گله داشتم که چرا هیچ اتفاقی نمی افتد...متاسفانه برعکسش را هم دیدیم....عجیب این است که هر دو خسته کننده اند! همینجا وفات پدر حسین عزیز، و پسر استاد کاظمی را تسلیت می گویم.همینطور وفات محمد شیرعلی را، که گرچه از نزدیک نمی شناختمش، وفاتش اثر عمیقی رویم گذاشت. روح همه شان شاد. ختمها بهانه ای شد برای دیدن بچه ها و معلمهای قدیم، که خوب به نوعی توفیق اجباری بود.انشا... در شادیها همدیگر را ببینیم.(یک مدت به نظر می رسید عزراییل دنبال من است! چند روز خوبی نبود) مدتی است سر کار نرفتم. شاید شنبه اخراج شوم. نمی دانم. یک سری موجود جدید دیده ام.یک سری را تحمل می کنم، ولی یکیشان را نمی توان. مبارزه می کنم برای عدالت (احساس می کنم). یک مهمان دارد می آید از گذشته های دورم. نمی دانم چه بگویم. تاریخ مردم را از هم دور می کند، ولی رشته ها با زمان گسسته می شوند؟(امیدواذم نه) دارم کم کم آدم "بپیچان"ی می شوم. فعلا بهانه ها الکی نیستند البته. لپتاپم هم مرد.این هم دشت ما. (به نتایج خوب نرسیدم.خفن نشدم.مزخرف (زیاد) نمی گویم. = یک برقی عادی نیستم(انشا...)) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 14:51 توسط سهیل
|
|
||
|
|
|
|
|
رابطه فکری من و "نبوغ" به گذشته دور می رسد.شاید ریشه دغدغه ذهنی ام با این مفهوم به دبستان برگردد. در سال اول دبستان در ایران،برخوردی را تجربه کردم که خلاصه اش را شاید بتوان "پرستش هوش عملکردی" نامید.یعنی پذیرش حرف معلم و عملکرد بهتر در تکرار نشاندهنده نوعی برتری بود که "هوش" نامیده می شد. در سالیان بعدی دبستان،با تغییر محیط، با برخوردی روبرو شدم که تن به مقداری تفکیک بر اساس عملکرد می داد،ولی عملکرد را به ذاته ارزش زا نمی دانست...یعنی عملکرد بهتر کسی از کسی دیگر لزوما به دلیل برتری ذاتی او برداشت نمی شد.برای هر سطح از توانایی برنامه ای ریخته می شد و پیشرفت در هر رده تشویق می شد. شاید "هوش" وارد ما جرا نمی شد."نوآوری" شاید ولی "هوش" نه... با بر گشت به ایران و قبولی در "سمپاد" (که نه اطلاع خاصی درباره اش داشتم
(کلا در برخوردهای اولم، همه جا، همینطورم- اول همه را به عنوان "از-ما-بهتر" می پرستم و بعدا شاید دیدم را تعدیل می کنم – که به گمانم ناشی از کمبود اعتماد به نفس است.) کم کم با افرادی آشنا شدم که شاید با تلاش کمتری از من مفاهیم را در می یافتند (شاید) و سعی کردم متدولوژی آنها را بیاموزم.(چون به درونی بودن کامل هوش اعتقاد نداشتم-و ندارم)...
اکثریت این افراد را مغرور، خودخواه و پنهانکار یافتم (که بعد از آن سعی کردم آنفدر "باز" برخورد کنم که اگر حتی کسی مرا به مغرور بودن متهم کند، لا اقل بگوید که "حسود"(=خودخواه) نیستم.) این غرور چیزی است که میان خیلی از "نوابغ" (و خیلی از مدعیان "نبوغ") مشترک دیدم. هرگاه کسی را دیدم که این یک خصلت را نداشت (هر چند بهره اش از موهبت اصلی لندک بود) مریدش شدم.این خصلت (شاید بد) تا امروز هم ادامه دارد. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 14:26 توسط سهیل
|
|
||
|
|
|
|
|
می خوام ساده باشم...(صدای هرزه ات آزارم می ده.می خوام بنویسم لطفا) مثه یه بهار معتدل...(آقا ول کن خوب، از هفت جد و آبادت خداحافظی کردی) یا شاید مثه یه کویر...(مسنجر دیگه چه دردیه؟) راستش شاید کویر رو بیشتر دوست دارم...می دونی، کویر خودشه، یعنی مال کسی نیست...آرامشش یه جوری ذاتیه.(می خوام فکر کنم...خلوتمو دوست دارم. باشه بعدا)
می دونی، کویر ظاهرش واسه همه یه جوره، ساکت و مهربون، تنها و عمیق، تشنه و سیر....اگه برای بعضی فرق می کنه، بخاطر اینه که خودشونو تو آینه اش می بینن،نه اینکه کویر نگاه خاصی بهشون داشته باشه...(خسته ام کردی...به خدا دیگه طاقتتو ندارم) نگاه کویر رو دوست دارم.نفوذ می کنه تو دلت.حرفا رو بیرون می کشه از بسته بندیها...چرکهای دلتو می گیره. (منبع وابسته رو انتقال بدی یا ندی چه فرقی می کنه؟) ولی کویر رو هم نمی خوام... دریغ کردن کار خوبی نیست، حتی از کسایی که وجودتو درک نکردن...(می شه موبایلتو سایلنت کنی؟) شاید بخوام یه رود باشم...که هیچکسو نا امید نکنم...تشنه ها ،عاشقها،ماهیگیرها، گرما زده ها، ماهی ها ، پرنده ها،....همه بتونن از من به زندگیشون برسن، ولی آرامش منو مقدس بدونن...جاری باشم ولی بدون تلاطم، راهیاب باشم ولی رهنموده.(گاهی صدای فن رو دوست دارم)
اونجوری اگه به دیواری بر می خوردم می تونستم دورش بزنم، یا ذره ذره فرسایشش بدم تا وجودش از من شه. پ.ن. هر برداشتی می خواین بکنین پ.پ.ن.کسی با رودخونه ها صحبت می کنه؟ پ.پ.پ.ن. به گمونم زبون ماهی ها رو فقط رودخونه می فهمه. پ.پ.پ.پ.ن. نگاشته شده در عرشه برق، 19.30 یکشنبه،5 خرداد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 19:48 توسط سهیل
|
|
||
|
|
|
|
|
1-تصمیم گرفتم تصمیمامو واسه سال آینده کامل اینجا نذارم، به چند دلیل: اینکه شاید به خیلیاش نرسم،شاید کسی دلگیر بشه یا شاید هم کلا خیلی نگرانم از بابت امسال... 2-زندگی داره خیلی یکنواخت می شه...هر روز یه سری آدمو می بینم،یه سلام علیک خشک و خالی، 3-2 تا تیکه بی مزه،میانترم،کوییز،3-2 تا تیکه بی مزه،ارس!!!،مهمون کردن و شدن،تمرین،پروژه،از نو!!!! لامذهب نمیشه یه امتحانم مثه آدم بدم!(ماشین،مدار2 و سیگ کاندیدW-ان فعلا،تا چه پیش آید!( آقا به خدا خسته شدم از بس به 356 نفر و نیم توی این خراب شده هی هر روز سلام کردمو ادای صمیمیت درآوردم ولی یه نفر پیدا نشد که 2 کلوم حرف درست حسابی باهاش بزنم...(الا قلیلا!!!) خدایی من واقعا همه رو دوست دارم ولی واقعا فکر می کنم دارم خودمو گول می زنم که مثلا n-تا دوست (به معنای خاصش) دارم...بعضی وقتا فکر می کنم ما محکوم به تنها زیستن و تنها مردنیم (شاید همیشه!) خیلی گفتم که می خوام چنین باشم و چنین نباشم، شخصیت اجتماعیمو مثه خمیر ورز بدم تا "من" مطلوبمو بسازم، ولی باز این "حرص" لعنتی...نه، "غرور" لعنتی نمی ذاره... Sub-conscious-ام: "غرور نیست آشغال!...بی عرضگیه!!!!!!!!!!!!!" 4-ما:"دوست عزیز،شما برای ارشد بالاخره کجا می ری؟" برقی عزیز:"به هر آن گجا که باشد، به جز این سرا،سرایم." من از دید خودم اضافه می کنم: |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:4 توسط سهیل
|
|
||
|
|
|
|
|
بخش 1: نگاهی به سال پیش سال گذشته روی هم رفته سال عجیبی بود...یه خورده از همه چی توش بود. شاید یه خورده عوض شده باشم تو این سال، چقدرشو نمی دونم، وتی به نظرم بیشتر از قبل "آدم خودم" شدم.یعنی شاید یه خورده بیشتر پیش بقیه خودم بودم. بعد از سال قبل، که همه هندونه زیر بغل آدم می ذاشتن و جو برق هم کار خودشو می کرد،امسال به نظرم پادزهر خوبی بود.توی خیلی از موارد شکست خوردم،و این شکستا بودن که منو ساختن.(یه سرچ شعر “Terrence this is stupid stuff” اثر A.E. Houseman رو بخونین تا علت حرفمو بفهمین؛)) خیلی وقتا شد که فکر کنم "چرا من؟" یا "چرا من نه؟" و دنبال یه جواب قانع کننده بگردم، ولی چیز زیادی نفهمیدم...راستش الآن فکر می کنم خیلی اتفاقا دلیل خاصی نداره،و خوبی و بدیشونو واکنش ما مشخص می کنه. شاید زندگی بی "شکست" خیلی یکنواخت باشه، چون امسال حس کردم که این شکستهان که به جایگاه پیروزی ها ارتفاع می دن... امسال خیلی دوستای خوبی پیدا کردم،خیلی آدم ها رو بهتر شناختم و ارتباطمو بر پایه این شناخت تنظیم کردم. (واقعا نمی تونم اسم بیارم چون قطعا یه سری یادم میره و اونا(مثه خودم وقت دیدن این لیستا!) ناراحت میشن...) خیلی سعی کردم رابطمو با بچه هایی که به واسطه های مختلف می شناختم قوی کنم (بیخود نیست تو این همه یاهو گروپ ،اونرم :دی) چون راستش به نظرم دوستی ذاتا یه ارزشه...یعنی همین که بدونم یکی هست که شاید سالی یه بار یاد یه خاطره مشترکمون بیافته و یه لبخند بزنه برام کافیه... یه سری دیالوگ مهم هم امسال داشتم،که به نظرم یکی از مهم تریناش با بابک شب سال نو بود...حرفای اون شب یه جوری دلمو سبک کرد، چون شاید فکر نمی کردم کس دیگه ای هم دغدغه های منو داشته باشه... مکه هم برام یه تجربه بود...تجربه استقلال،فکر کردن به صورت کلی و شناختن دوستام...به نظرم شاید خودم خیلی عوض نشده باشم، ولی لا اقل خودمو بهتر شناختم... یکی از بزرگ ترین کارای امسالم،شروع کردن فرانسه بود.آشنایی با یه فرهنگ جدید و طیف بچه های کانون زبان برام یه تجربه عالی بود.استادام، موسیو ملکیان و موسیو اتفاق هر کدوم به نوعی روی شخصیتم تاثیر گذاشتن... گواهی نامه هم گرفتم!(این یکی افتخار خاصی نداشتJ) یه سری کلاس English Poetry هم برگزار کردم که شاید گینش برای خودم(اعتماد به نفس،آمادگی و ارائه دادن جلوی ملت) از گینش واسه بد بختایی که منو تحمل می کردنکلی بیشتر بود(همینجا از همشون ممنونم.) یه کوچولو کار هم این آخر سالی برای سمینار کردم که به به نظرم تجربه خوبی بود. از تیم علمی که توی این دو سه هفته خیلی بی خودی اذیتشون کردم عذر می خوام، و برای گروه علمی و در مجموع کل سمینار و برگزارکننده هاش بهترین آرزوها رو دارم. درس رو هم بی خیال...(گرچه درباره اون هم به یه چیزایی رسیدم که امیدوارم همون "دلیل برای بیدار شدن" بابک باشه) ممنونم که تا اینجا رو خوندین.سال خیلی خوبی داشته باشین. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:29 توسط سهیل
|
|
||
|
|
|
|
|
در آفاق نظر کردم٬جز نامردمی ندیدم.در خویش نظر کردم٬درون تهی دیدم و برون تهی ٬لیک به دیگر صورت.
پی چیزی گشتم٬ شاید "پی خوابی"٬ هر چه گشتم کمتر یافتم. خو کردم به روزمرگی٬ در دم زیستم و به دم اندیشیدم.اما چیزی فراسوی احساس مرا بیم می داد... عمری را که به ساختن "خود" سپری نموده بودم٬ در ره ساختن "دیگری" مطلوب گذراندم. بدین طریق هم از طریق سلم به دور افتادم و هم از هدف دور گشتم. به گمانم اکنون راهی بهینه تر یافته ام.خود را بهتر می سازم تا بدین طریق دیگران خود را بر مبنای من بنا کنند... پ.ن. درگذشت استاد کشاورز تلنگری بود به نخبه کشان این مرز و بوم.روحش شاد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:54 توسط سهیل
|
|
||
|
|
|
|
|
عجب آدم مزخرفی ام که نه تحمل توجه مردمو دارم نه بی توجهیشونو !... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 7:48 توسط سهیل
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی خودم رو از بقیه جدا حس می کنم...واین نه به معنی غروره ...شاید یه کم پیچیده تر باشه... شاید بهتر باشه بگویم به یه سندرم Stockholmدچار شدم.... دارم سعی می کنم با کسایی که منو،فکرمو زندانی کردن همراه بشم...زبونم شده زبون اونا...حتی رفتارمم داره به این سمت می ره... ولی فکرم انگار داره منو به سمت Schizophrenia یا چند شخصیتی بودن می بره... و نمی گم سعیمو نکردم که زبون جمعو به زبون خودم نزدیک کنم.... از آزادی گفتم... از همکاری...از دوستی به عنوان یه ارزش صرف...از تغییر... از اندیشه هدفمند...از قابلیت بحث جدی و فاصله گذاری بین احساسات شخصی و فکر...حتی از تابوهای احمقانه ای مثل Abortion... و با نگاههای سرد رانده شدم... حق دارن...دنیای من شاید دنیای اونا نباشه! به من میگن:"اینا واسه ی بچه ها جذاب نیست...از apply بگو..." و تلاشهای بیهوده "خود-احمق-جلوه-دهنده" رو برای یه خنده پوچ می بینم...(راستی این یه مورد منو از بعضی آدمای مثلا عاقل واقعا متنفر می کنه...) و عضوهای پرافتخار حزب باد...(به قول Fiddler on the Roof :خدا ایشان را زنده و دور از ما نگاه دارد!) تصمیممو گرفتم... یه بار توی راهنمایی به خاطر این مردم احمق-پرست عوض شدم... دیگه نه! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 0:44 توسط سهیل
|
|
||
|
|
|
|
|
با ياد نيما، سراينده « اي آدم ها » *** موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي خورد !
از دل تيره امواج بلند آوا، كه غريقي را در خويش فرو مي برد، و غريوش را با مشت فرو مي كشت، نعره اي خسته و خونين ، بشريت را، به كمك مي طلبيد : - « آي آدمها ... آي آدمها ... » ما شنيديم و به ياري نشتابيديم ! به خيالي كه قضا، به گماني كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاري بكند ! « دستي از غيب برون آيد و كاري بكند » هيچ يك حتي از جاي نجنبيديم ! آستين ها را بالا نزديم دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم، تا از آن مهلكه - شايد - برهانيمش، به كناري برسانيمش ! ...
موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي ريخت . با غريوي، كه به خواموشي مي پيوست . با غريقي كه در آن ورطه، به كف ها، به هوا چنگ مي زد، مي آويخت ...
ما نمي دانستيم اين كه در چنبر گرداب، گرفتار شده است ، اين نگونبخت كه اينگونه نگونسار شده است ، اين منم، اين تو، آن همسايه، آن انسان! اين مائيم ! ما، همان جمع پراكنده، همان تنها، آن تنها هائيم !
همه خاموش نشستيم و تماشا كرديم . آن صدا، اما خاموش نشد . - « ... آي آدم ها ... » « آي آدم ها ... » آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ، آن صدا، در همه جا دائم، در پرواز است ! تا به دنيا دلي از هول ستم مي لرزد، خاطري آشفته ست، ديده اي گريان است، هر كجا دست نياز بشري هست دراز؛ آن صدا در همه آفاق طنين انداز ست .
آه، اگر با دل وجان، گوش كنيم، آه اگر وسوسه نان را، يك لحظه فراموش كنيم، « آي آدم ها » را در همه جا مي شنويم .
در پي آن همه خون، كه بر اين خاك چكيد، ننگ مان باد اين جان ! شرم مان باد اين نان ! ما نشستيم و تماشا كرديم !
در شب تار جهان در گذركاهي، تا اين حد ظلماني و توفاني ! در دل اين همه آشوب و پريشاني اين از پاي فرو مي افتد، اين كه بردار نگونسار شده ست، اين كه با مرگ درافتاده است، اين هزاران وهزاران كه فرو افتادند؛ اين منم، اين تو، آن همسايه ! آن انسان، اين مائيم . ما، همان جمع پراكنده، همان تنها، آن تنها هائيم ! اينهمه موج بلا در همه جا مي بينيم، « آي آدم ها » را مي شنويم، نيك مي دانيم، دشتي از غيب نخواهد آمد هيچ يك حتي يكبار نمي گوئيم با ستمكاري ناداني، اينگونه مدارا نكنيم آستين ها را بالا بزنيم دست در دست هم از پهنه آفاق برانيمش مهرباني را، دانائي را، بر بلنداي جهان، بنشانيمش ... !
- « آي آدم ها ... ! موج مي آيد ... » |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 17:29 توسط سهیل
|
|
||